" نمی دانم " ی بزرگ میان روزهای طولانی و کند و بین شب هایی با گذشت سریع ساعت ها و سالهای خاک خورده ی عمرم و جوانی ناکامم چسبیده . جوری که مانع هرگونه جلو رفتنم می شود ......