بسیار خنک ...
رئیس منو رسوند خونه پدر همسری و منم خیلی ساده و روتین مثل همه ی دفعات قبلی که میرفتیم خونشون انگار نه انگار فقط ما آخر شب که من دیگه حموم کرده بودم و با لباس راحتی رو تخت دراز کشیده بودم که خواهر همسر و شوهر و پسرش اومدن یه سر زدن ! منم حقیقتا هم خسته بودم و هم دیگه حال نداشتم پاشم سلام علیک و این حرفا ... بعدم که چشم باز کردم دیدم ساعت 4 صبحه !!!! هیچی دیگه دوباره گرفتم خوابیدم .
و اینگونه شب یلدای ما هم به پایان رسید !
کاش پیش خانوادم بودم ... اونا همیشه شب یلدا جمعا ... دیشبم همه خونه داداشم بودن ...
برچسب:
نویسنده: بهار دادخواه