212
-
تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 15:44
روز هشتم : شروع بسیار رو اعصابی داشت . با همسر دعوای بدی کردم . سر موضوعی که همیشه من روش بشدت حساسم و اونم دست گذاشته روش و اذیتم می کنه ... خودخواهیش توی بعضی مسائل داره روانیم می کنه و گاهی کم میارم ... نمی دونم چرا انقدر بچه است ... چرا انقدر حساسیت بالا توی مسائل مسخره ای داره که من حتی بهشون ف...
213
-
تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 15:44
تنهایی هام این روزا خیلی زیاده ... مخصوصا که توی محیط کاری جدید هنوز جا نیافتم و بشدت این آزارم میده ... نداشتن دوست ... نداشتن کسی که بتونی چند ساعت بدون قضاوت شدن باهاش فقط حرف بزنی ... تنهایی شکنجه دهنده ی این محیط و زندگی ... می دونم یه روز دیگه تحملشو ندارم ... یه روز دیگه کم میارم ... اگر دوست...
214
-
تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 15:44
xa0 روز نهم : درسته که طبیعه مدیر یا کارفرما کارمندش رو ماخذه کنه و یا هشدار بهش بده . ولی بعضی از آدما که فراموش می کنند که کارمندشون هم احساس داره ، غرور داره ... نباید غرورش رو جریهه دار کرد . همینطوریش که داره زیر دست تو و زیر نظر تو فعالیت می کنه واسش سخت هست دیگه تو بیشتر و بدترش نکن . اونا نم...
204
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 17:05
انقدر روزا بد و زود می گذرند که نمی دونم چطور زندم هنوز ... آدما خیلی عجیبن ذات بی نهایت طلبی شون همیشه کار دستشون می ده ... البته بی نهایت طلبی شون بیشتر مادیه ... کسی به فکر بی نهایت خواستن واسه روحش نیست ... واسه برطرف کردن عیب و ایراداش وقت نداره و اصلا واسش مهم نیست آخرش هم میگه : " همینی هستم ...
205
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 17:05
xa0 امروز روز سوم که اومدم سر کار جدید . توی یک چاپخونه که همه چیزی رو چاپ و منتشر می کنه . از طرح زدن روی ماگ و تیشرت تا لوگو و بنر و ... کمی شلوغ و سخته . مخصوصا واسه منی که مدتی فقط توی خونه بودم و در حال بخور و بخواب . ولی کار رو دوست دارم . موقعیت خوبیه . از بیکاری و کسالت و افسردگی هم در میام ...
206
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 17:04
xa0 چرا هیچ کس گربه های سیاه رو دوست نداره ؟ xa0
207
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 17:04
روز چهارم : بدترین چیز واسه خانوما اینه که تو پریودی ساعت های زیادی رو باید سر کار بگذرونن ... حداقلش واسه من که این ضد حال ترین اتفاقیه که می تونه بیافته . xa0حالا با دل درد و کمر درد شدید باید تا ساعت 7 شب سر کنم . بعد کوفته برگردم خونه ... یه چیزی درست کنم واسه شام شب و ناهار فردام . بعدم برم تمر...
208
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 17:04
روز پنجم : امروز سر کار اومدن توی هوای بارونی خیلی خوب بود ... بوی زمستون ... دلم دلک زده برای سوز سرمای هوای مشهد ... واسه کلاه شالگردن مورد علاقم که الان سه سال شده مال خواهر کوچیکم ، چون اهواز نیازی پیدا نمی کنم بهش ... دلم لک زده واسه کافه گردی تو زمستون ... واسه هات چاکلت های غلیظ ... واسه نوشت...
209
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 17:04
گاهی اوقات از خودم تعجبم می کنم ... سوتی هایی میدم عجیب غریب ! اینجا فامیلای جالب و بامزه ای دارن مردم . از همه ی اقوام جمع شدن یه جا ... کرد - عرب - شوشتری - دزفولی - انواع و اقسلام لر ها و بختیاری ها- ترک - اصفهانی ... بعد تصور کن همه ی این ها یکجا ... توی یک خیابون ... توی یک کوچه ... یک محله ......
210
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 17:04
شب یلدای خود را چگونه گذراندیم : بسیار خنک ... رئیس منو رسوند خونه پدر همسری و منم خیلی ساده و روتین مثل همه ی دفعات قبلی که میرفتیم خونشون انگار نه انگار فقط ما آخر شب که من دیگه حموم کرده بودم و با لباس راحتی رو تخت دراز کشیده بودم که خواهر همسر و شوهر و پسرش اومدن یه سر زدن ! منم حقیقتا هم خسته ب...
211
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 17:04
روز هفتم : امروز شد یک هفته که سرکار جدیدم هستم ... نه می تونم بگم عالیه و نه می تونم بگم معمولیه ... خلاصه که عجیب توش گیر کردم . نمی دونم بهم مرخصی میدن که برم مشهد خانواده مو ببینم یا نه ... همه دلتنگم هستن اونجا هی زنگ می زنن و هی تلگرام می کنن که پس کی میای !!! منم دلتنگم خیلی بیشتر حتی ... ولی...
203
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 14:34
" نمی دانم " ی بزرگ میان روزهای طولانی و کند و بین شب هایی با گذشت سریع ساعت ها و سالهای خاک خورده ی عمرم و جوانی ناکامم چسبیده . جوری که مانع هرگونه جلو رفتنم می شود ...
202
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 23:21
آه ای بغض های مدفون شده ی ذهن ... آه ای اشک های نریخته ی چشم بسته ... xa0
193
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 20:42
xa0 آخه چرا ... هادی پاکزاد خیلی حیف بود ... حداقل امیدوارم الان جای بهتری باشه و به آرامشی که می خواست رسیده باشه ... xa0
194
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 20:42
حرفای نگفته اینقدر زیادن نمی دونم از کجا باید شروع کنم ؟ از اونجایی که فکر کردم دیگه مادر قراره بشم و بعدم فهمیدم که بچم یک کیست بیشتر نیست ؟ یا از دردای شبانم و افسردگی نامروت ... ترجیحا مثل همه ی حرفای دیگه باید دفنشون کرد ... xa0
195
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 20:42
کلمه ها واسم پوچ و خالی شدن . معنایی ندارن واسم . هیچی دیگه نمی تونه تهی بودن درونم رو بیان کنه . کاش راهی بود ... مشکلات راحتم نمی ذارن حتی برای لحظه ای ... تفریحم تماشا کردن سریال های توی هارد بدبختمه ... دوست ندارم حرف بزنم با هیچ کس ... تمایلی برای بیرون رفتن از خونه ندارم و می خوام که فقط تنها ...
196
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 20:42
xa0 بعد یک مدت تعریف و جایگاه خیلی چیزها برایت رنگ می بازند و از آن زمان به بعد فقط از سر اجبار بهشان بها می دهی ... چراییش مهم است ولی راه حلی برایش وجود ندارد یا حداقلش من نمی دانم که چیست ... متوجه افرادی هستم که فکر می کنند دارند به نفع خانوادهایشان عمل می کنند درحالی که اعمالشان دقیقا عکسش رو ن...
197
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 20:41
xa0 دیشب فهمیدم که مجاز شدم واسه انتخاب رشته ! تعجبم بیشتر از این بود که من واقعا فقط برای فان کنکور دادم و هیچ فکر نمی کردم که مجاز بشم ، چون اصلا درس نخونده بودم !!! فقط از اطلاعات عمومیم در زبان انگلیسی و قسمت خلاقیت نمایشی و ادبیات فارسی استفاده کردم . می تونم بگم که واقعا خوش حال شدم و به خودم ...
198
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 20:41
xa0 It's so Damn hard to find a friend which actually you like or love , but after a while you can't recongize her anymore and she's not the same girl when you met her . so ,today I Find Out that I have no friendxa0 ! It's really hurts me but what can I do about it ? maybe It's my fault, I move to a...
199
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 20:41
کاش یاد بگیرم واسه آدمایی که لیاقت ندارند دل نسوزونم و خودم و وجودو اعصابم رو خرد و خاکشیر نکنم . کاش بگیرم که هر آدمی ارزش نجات دادن نداره . کاش یادبگیرم که سرم به مشکلات خودم گرم باشه که الکی احساس مسئولیت نکنم واسه بقیه ... کاش یاد بگیرم که اگر اطرافیانم می خواد به زندگی هاشون روزانه گـــُــه بزن...