انقدر روزا بد و زود می گذرند که نمی دونم چطور زندم هنوز ... آدما خیلی عجیبن ذات بی نهایت طلبی شون همیشه کار دستشون می ده ... البته بی نهایت طلبی شون بیشتر مادیه ... کسی به فکر بی نهایت خواستن واسه روحش نیست ... واسه برطرف کردن عیب و ایراداش وقت نداره و اصلا واسش مهم نیست آخرش هم میگه : " همینی هستم که میبینی !!! " می ترسم .. از خودم ... از آدما که هیچی نمی دونن ... می ترسم ... از اینکه جوابی واسه سوالای زیادم ندارم ... می ترسم از اینکه هم زبونی نیست تا ترسامو باهاش در اشتراک بذارم ... می ترسم که یه روز دیگه لب هام قدرت لبخند های فیکم رو نداشته باشند ... می ترسم .
برچسب:
نویسنده: بهار دادخواه
تاريخ: پنجشنبه
2 دی
1395 ساعت: 17:05